کسب مقام اول همایش امام رضا ع رو به خودم تبریک میگم.

چی؟ هدیه؟!

نه تو رو خدا ! راضی به زحمتتون نیستم!

همینقدر که راه به راه تبریک گفتین ممنونم!!!!

وااالللللللا!!!!



تاريخ : چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 11:10 | نویسنده : شریفی اسدی |

 

راستی میدونید ما شریفی اسدی ها اجدادمون لر بختیاری هستن؟

و لر بختیاری یکی از اصیل ترین اقوام ایرانی است.

لر بختیاری دو طایفه ی اصلی داره به اسم چهار لنگ و هفت لنگ

ما جزو چهار لنگیم

و قبیله چهار لنگ هم خودش قبایل مختلفی داره که ما جزو یکی از اوناییم به اسم بهمیی(البته ی اول همزه داره صفحه کلیدم خرابه نمیتونم بنویسم)

 

راستی می دونید از کجا فهمیدم ما(شریفی اسدی ها) بهمیی هستیم؟

 

پدربزرگم(پدر بابا) مشتی آقاجان شریفی خدابیامرز(فاتحه یادتون نره) این قضیه رو به بابام گفته بود.

و جالبه تو توصیفشون اصطلاحی به کار برد که هنوز تو بهمیی ها رایجه....

 

راستی داشتیم از تاریخچه ی اجدادی شریفی اسدی ها می گفتیم:

اینایی که میگم اخباریه که از پدر بزرگم مشهدی آقاجان باقی مونده که اگر چه کمه ولی بسیار دقیقه-

(اینایی که میگم حرفای درگوشیه پیش کسی نگید: بختیاریها شیعیان خوبی ان ولی یکم در ادای نماز و روزه کاهلن اما بهمیی ها بسیار اهل واجباتن اگر چه آدمای جسور و یاغی ای بودن) بقول پدر بزرگم شریعت مثل یک ریسمان رو گردنشونه)

این طوری شد که تونستم خیلی از اقوام لرمون رو پیدا کنم و ازشون سوال کنم

(جالبه که کلی اسم و قیافه ی مشابه خودمون توشون دیدم)

 

بهمئی ها رو فرزندان بهمن می دانند.

که به دو فرزند به نام احمد و مهمد میرسند.

فرزندان مهمد به 4 تیره تقسیم شدن.

که احتمالا ما از تیره ی علاءالدین (یکی از 4 تیره ی مهمدی) هستیم.



تاريخ : یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ | 22:0 | نویسنده : شریفی اسدی |

 

کلی از اینا اومده بود. یکی اینا رو بندازه بیرون. واللا . وقتی نمیاین همین میشه دیگه



تاريخ : چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ | 4:36 | نویسنده : شریفی اسدی |
ای روشنای خانه ی بی نور بابا

غم از وجود نازنینت دور بابا

شاهانه گر بین رفیقانم نشستم

بر پینه ی دست توام مغرور بابا

چشمان من تاب کسوفت را ندارد

مهتاب میمیرد بدون نور بابا

ای منتهای آرزوهای بلندم

بعد از تو چشمان امیدم کور بابا....

خدایا ازت ممنونم که بهترین پدر دنیا رو به من بی لیاقت دادی. به پاس این شکر نعمتم عمرشو طولانی و سایه شو رو سرم برقرار کن و همه ی پدرهای ببمار رو شفا بده و همه ی پدرهایی که مهمونت شدن تو اعلا علییین قرار بده...

آمین

 



تاريخ : دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 21:7 | نویسنده : شریفی اسدی |
عاقا روز زن و مرد تعطیله!

اصلا تا وقتی که کسی به ما  روز زن هدیه نده روز مرد همون سال رو عزای عمومی اعلام میکنیم.

والللا....

اعصاب نداریما....

 



تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:23 | نویسنده : شریفی اسدی |
امسال داشتم می شمردم ماشالا ما شریفی ها با وجودی که سری تو سیاست نداریم. ولی نخبگان علمی زیادی داریما:

اولیش من!!!!!!

نخند!

من؟! بماند!

بقیه رو تشما تو نظرات معرفی کنید



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:57 | نویسنده : شریفی اسدی |
سال نوی امسال با ایام فاطمیه و مادر مردگی برخی دولتیها شروع شد. ظاهرا عزراییل فعلا در خانه ی دولتی ها رفت و آمد دارد.

 از این رو پیشنهاد می شود برای دفع قضا و بلا، هزینه ی 7 میلیاردی استخر ساختمان ریاست جمهوری و عشر اختلاسها را نه به عنوان حق مردم که به عنوان صدقه به مردم برگردانند بلکه حضرت عزراییل کما فی السابق دوباره از اشراف به سمت عوام میل کند.

واللللا....

سال نو مبارک شریفی ها



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:53 | نویسنده : شریفی اسدی |
این روزها که ایام تولد فاطمه ی آبجی و من و فاطمه ی داداشه چقدر بهاریه! به به !جدا لذت بردم از این وقت تولد!

چی؟

 نشنیدم!

کی بود تبریک گفت؟!

عاقا اون کادو رو دم در نذارید! دم در بده !بیارید داخل!

جان؟

 شماره حساب میخایید؟

بابا! خدا شاهده ما اصلا راضی به زحمتتون نیستیم!

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 11:32 | نویسنده : شریفی اسدی |

نگاهم چیزی را در اعماق پنجره می جست، که هرگز یافت نشد و تنها چیزی که می شد دید همان مترسک حصیری بود که در ژرفای انتظار دست هایش همیشه در مسیر باد بود. مترسک تنها مانده بود، در دریای زرد بی کران گندم. او دلش چه می خواست؟ کلاغ های مزاحم را؟ آری به راستی مترسک ها هم نگران می شوند؟ آن هم نگران کلاغ ها؟

پاییز کوله باری از غروب های نارنجی را بر زمینگرم تابستان کوفت و به هنگام شکستن بلور تابستان صدای قارقار کلاغ هابه هوا برخاست. چمدان انتظار بسته شد و گندم زار باز هم تماشاگر بازی مترسک بود. ایام رخ مینمودند. از پس شب های مخملی؛ و من در چهارچوب پنجره نظاره می کردم که مترسک چگونه به ساز موسیقی باد می رقصد. باد وزید و مترسک را به ضیافتی در شفق فرا خواند. مترسک سری تکان داد و باد او را با خود برد تا کلاغ ها تفاوت بازی را با ترس درک کنند، تا گندم زار قدر مترسک را بفهمد؛ تا باری مترسکی دیگر ساخته شود.

اگر مترسک ها همیشه سرا پا می ماندند، آیا کلاغ ها پس از دو روز، دو ماه و در نهایت دو سال باز هم می ترسیدند؟

مترسک رفت و به جای او شاهین تنهایی بر روی شانه ی آدم برفی نشست؛ چه زیبا زمستان آمد و بدن های بی روح وخشک شده درختان را از خواب شیرینشان در آغوش زمستان بیدار کرد. جوانه ها بی هوش شدند و فراموش کردند که چگونه باید جوانه زد. چگونه باید سبز شد و طراوت بخشید. و اما نگاه های خاکستری من هنوز هم نگران تنهایی آدم برفی  بود.

او شب ها زیر نور ماه ارغوانی در قاب پنجره نقش می بست تا اینکه پرستو آمد و مژده ی طلوع  پررنگ خورشید را برای میزبانی بهتر زیر گوش کوه زمزمه کرد. صدا در کوه انعکاس یافت و رسید به گوش آدم برفی.

مشرق خود را برای بهترین طلوع سال با ستاره ها رنگین کرده بود. آسمان آذین بسته بود. نقاش طبیعت قدم های بهاری را روی بوم زندگی نقش میزد و جوانه به یاد می آورد که چگونه باید رویید؛ چگونه باید با ذرات خاک جنگید و چگونه باید رها شد، شکوفا شد.

اگر زمستان جوانه را مخفی نمی کرد، همواره و در آغوش هر فصل جوانه می رویید؛ آن وقت غنچه بی معنا بود. گل زمستان دریغ شد اما همه مفهوم بهار را فهمیدند؛ شاخه ها روییدند. آه، آدم برفی در برابر نور آسمان آب شدی، در گهواره زمین خواب شدی؛ تبخیر شدی و همسایه آفتاب شدی و تا به ابد بر دیوار آسمان قاب شدی.

افسوس عزیزک سردم! اما چرا افسوس؟ اگر خورشید این کار را با او نمی کرد شاید آدم برفی دیگر ساخته نمی شد. وقتی همیشه آدم برفی باشد همیشه زمستان است و ساختن گلوله برفی معنا ندارد.

تابستان و پاییز و زمستان واژه عشق رادر لغت نامه ی سال معنی کردند و رفتند و بهار آمد با دنیایی از عشق. آری عشق همان کاری بود که زمستان با جوانه کرد، خورشید با آدم  برفی و باد با مترسک.

 

                                                                                                                                     لحظاتتان بهاری

  

 



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:39 | نویسنده : شریفی اسدی |
متاسفانه در کمال ناباوری از فوت همسایه ی مهربان و عموی بسیار عزیزمان باخبر و شوکه شدیم.

امیدوارم خداوند صبر عظیمی به زن عموی عزیز و بچه ها عنایت بفرماید. و ایشان را با صاحب اسمشان محشور بفرماید.

با تقدیم احترام : خانواده و فرزندان حاج قنبرعلی شریفی



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:15 | نویسنده : شریفی اسدی |
  • آق قلا
  • سوپر من