عاقا روز زن و مرد تعطیله!

اصلا تا وقتی که کسی به ما  روز زن هدیه نده روز مرد همون سال رو عزای عمومی اعلام میکنیم.

والللا....

اعصاب نداریما....

 



تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:23 | نویسنده : شریفی اسدی |
امسال داشتم می شمردم ماشالا ما شریفی ها با وجودی که سری تو سیاست نداریم. ولی نخبگان علمی زیادی داریما:

اولیش من!!!!!!

نخند!

من؟! بماند!

بقیه رو تشما تو نظرات معرفی کنید



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:57 | نویسنده : شریفی اسدی |
سال نوی امسال با ایام فاطمیه و مادر مردگی برخی دولتیها شروع شد. ظاهرا عزراییل فعلا در خانه ی دولتی ها رفت و آمد دارد.

 از این رو پیشنهاد می شود برای دفع قضا و بلا، هزینه ی 7 میلیاردی استخر ساختمان ریاست جمهوری و عشر اختلاسها را نه به عنوان حق مردم که به عنوان صدقه به مردم برگردانند بلکه حضرت عزراییل کما فی السابق دوباره از اشراف به سمت عوام میل کند.

واللللا....

سال نو مبارک شریفی ها



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:53 | نویسنده : شریفی اسدی |
این روزها که ایام تولد فاطمه ی آبجی و من و فاطمه ی داداشه چقدر بهاریه! به به !جدا لذت بردم از این وقت تولد!

چی؟

 نشنیدم!

کی بود تبریک گفت؟!

عاقا اون کادو رو دم در نذارید! دم در بده !بیارید داخل!

جان؟

 شماره حساب میخایید؟

بابا! خدا شاهده ما اصلا راضی به زحمتتون نیستیم!

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 11:32 | نویسنده : شریفی اسدی |

نگاهم چیزی را در اعماق پنجره می جست، که هرگز یافت نشد و تنها چیزی که می شد دید همان مترسک حصیری بود که در ژرفای انتظار دست هایش همیشه در مسیر باد بود. مترسک تنها مانده بود، در دریای زرد بی کران گندم. او دلش چه می خواست؟ کلاغ های مزاحم را؟ آری به راستی مترسک ها هم نگران می شوند؟ آن هم نگران کلاغ ها؟

پاییز کوله باری از غروب های نارنجی را بر زمینگرم تابستان کوفت و به هنگام شکستن بلور تابستان صدای قارقار کلاغ هابه هوا برخاست. چمدان انتظار بسته شد و گندم زار باز هم تماشاگر بازی مترسک بود. ایام رخ مینمودند. از پس شب های مخملی؛ و من در چهارچوب پنجره نظاره می کردم که مترسک چگونه به ساز موسیقی باد می رقصد. باد وزید و مترسک را به ضیافتی در شفق فرا خواند. مترسک سری تکان داد و باد او را با خود برد تا کلاغ ها تفاوت بازی را با ترس درک کنند، تا گندم زار قدر مترسک را بفهمد؛ تا باری مترسکی دیگر ساخته شود.

اگر مترسک ها همیشه سرا پا می ماندند، آیا کلاغ ها پس از دو روز، دو ماه و در نهایت دو سال باز هم می ترسیدند؟

مترسک رفت و به جای او شاهین تنهایی بر روی شانه ی آدم برفی نشست؛ چه زیبا زمستان آمد و بدن های بی روح وخشک شده درختان را از خواب شیرینشان در آغوش زمستان بیدار کرد. جوانه ها بی هوش شدند و فراموش کردند که چگونه باید جوانه زد. چگونه باید سبز شد و طراوت بخشید. و اما نگاه های خاکستری من هنوز هم نگران تنهایی آدم برفی  بود.

او شب ها زیر نور ماه ارغوانی در قاب پنجره نقش می بست تا اینکه پرستو آمد و مژده ی طلوع  پررنگ خورشید را برای میزبانی بهتر زیر گوش کوه زمزمه کرد. صدا در کوه انعکاس یافت و رسید به گوش آدم برفی.

مشرق خود را برای بهترین طلوع سال با ستاره ها رنگین کرده بود. آسمان آذین بسته بود. نقاش طبیعت قدم های بهاری را روی بوم زندگی نقش میزد و جوانه به یاد می آورد که چگونه باید رویید؛ چگونه باید با ذرات خاک جنگید و چگونه باید رها شد، شکوفا شد.

اگر زمستان جوانه را مخفی نمی کرد، همواره و در آغوش هر فصل جوانه می رویید؛ آن وقت غنچه بی معنا بود. گل زمستان دریغ شد اما همه مفهوم بهار را فهمیدند؛ شاخه ها روییدند. آه، آدم برفی در برابر نور آسمان آب شدی، در گهواره زمین خواب شدی؛ تبخیر شدی و همسایه آفتاب شدی و تا به ابد بر دیوار آسمان قاب شدی.

افسوس عزیزک سردم! اما چرا افسوس؟ اگر خورشید این کار را با او نمی کرد شاید آدم برفی دیگر ساخته نمی شد. وقتی همیشه آدم برفی باشد همیشه زمستان است و ساختن گلوله برفی معنا ندارد.

تابستان و پاییز و زمستان واژه عشق رادر لغت نامه ی سال معنی کردند و رفتند و بهار آمد با دنیایی از عشق. آری عشق همان کاری بود که زمستان با جوانه کرد، خورشید با آدم  برفی و باد با مترسک.

 

                                                                                                                                     لحظاتتان بهاری

  

 



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:39 | نویسنده : شریفی اسدی |
متاسفانه در کمال ناباوری از فوت همسایه ی مهربان و عموی بسیار عزیزمان باخبر و شوکه شدیم.

امیدوارم خداوند صبر عظیمی به زن عموی عزیز و بچه ها عنایت بفرماید. و ایشان را با صاحب اسمشان محشور بفرماید.

با تقدیم احترام : خانواده و فرزندان حاج قنبرعلی شریفی



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:15 | نویسنده : شریفی اسدی |
نسل های بعدی برای ترجمه ی واژه های زیر حتما با مشکل مواجه می شوند. مانند:

اقوزکا چیست؟

شقله چیست؟ یا حتی کیست؟

رخک دادن چیست؟

سه کنج چیست؟

کشت به چیز گفته میشود؟

پیش چه کسی است؟ سه پیش چطور؟ و...

ت ره دونه خدا مازنی ره پاس بداریم.

از من نشنیده بگیرین ولی....  آقا حمید تو خونه ش با بچه هاش اقوزکا بازی میکنه!

از من نشنیدینا.

واژگان کلیدی: اقوزپاس-اقوز کچلاپ- شلوار کشدار-سیو دست و بال-هیل لنگ-اقوز دار-معلم چو



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 12:18 | نویسنده : شریفی اسدی |
مدتیه قلم باغ در ازدحام شهر گم شده.

به کسی که بگه قلم باغ کجاست یه دونه از درختهای اونجا اهدا می شود (که هرچی از درخت بالا میرفتن خم میشد و میرسیدن زمین)



تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 8:29 | نویسنده : شریفی اسدی |
پسرای قدیم بچه که نبودن هیولا بودن!

مسجد قدیم یادتونه که لونه ی گنجشک ها بود زیر سقفش! این پسرا از زیر سقف از تو لونه ی گنجشک ها تخم و جوجه ی کنجشک رو تک می زدن.

شبهای ماه مبارک یه عالمه پسر مسلح تیرکمون به دست با هم جنگ میکردن! ایام جنگ بود دیگه از تیوب لاستیک ماشین تا دستکش مادرهاشون رو می بردین تا تیرکمون درست کنن و وقتی به هم نشونه می گرفتن باید حتما بهشون اصابت میکرد و عرصه ی جنگشون از بالای درخت و پشت کوچه ها و هر سوراخ و سمبه ی تاریکی بود و اصلا ترس براشون معنی نداشت.

یا یه بازی شون برعکس دخترا که بالا بلندی میکردن اونا نشستنی داشتن. هرکی پا میشد اردنگی میخورد...

بازم بگم؟؟!!

روتون میشه؟؟!

د نذارید بگم!

براتون بد میشه ها!

عاقا اصلا نفری ده میلیون بهم بدید تا آبروتونو پیش بچه هاتون نبرم.

والللا.... همچین آدم قانعی ام من



تاريخ : پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 9:33 | نویسنده : شریفی اسدی |
برای احوالپرسی و صله ی رحم مزاحم شدم.

بقول طاها- کوچولوی آقا حمید:" تلام خوبی؟ خوتی؟ تلامتی؟"

به مترجم متن فوق یک عدد سورن اهدا میگردد (البته از اون نخ دار های قدیمی که باباش تو بچگی هاش راننده ش بود!)

 



تاريخ : پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 9:25 | نویسنده : شریفی اسدی |
  • آق قلا
  • سوپر من